شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
142
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 45 ] ذكر جنگ سلطان با گرجيان و انهزام * ملاعين چون سلطان ممالك آذربيجان را مالك شد از لشكر گرج در موضع « 1 » نزديكى از حدود دوين كه آن را گزپى « 2 » گويند ، قرب شصت هزار سوار جمع شده اظهار جلادت و اضمار بلادت مىكردند ، و از مجاورت سلطان ببلاء مقيم و مقعد مبتلا شدند . و غرض ايشان در آن اجتماع آن بود كه سلطان كثرت و شوكت ايشان دانسته در صلح و مهادنت رغبت نمايد ، و بر زوال دولت اتابكيان تأسّف مىخوردند ، چه آن دولت مصيدهء ايشان بود ، هر چه خواستند در آن دولت تقديم مىداشتند . سلطان از جمعيّت ايشان خبر يافت ، با لشكرهائى كه حاضر بودند بدان صوب شتافت ، و بتفرّق عساكر در اقطاعات عراق و نواحى ديگر التفات نكرد . و چون بكنار آب ارس رسيد اميزان اتراك و مقدّم ايشان جهان پهلوان و قوقا گفتند كه : دشمن نزديكست و جمعيّت تمام دارد . جواب سلطان غير از ان نبود كه پاشنه بر اسپ زد و خود را در آب انداخت ، و باك نداشته به طرف دشمن عبور كرد . لشكر بضرورت در پى رفتند . چون به كرپى رسيد لشكر دشمن را ديد نزول كرده ؛ سوادى چون ظلمت شب جهان گرفته ، و چون كواكب از حدّ حصر گذشته ؛ خروش ايشان پردهء ابر مىدريد و به گوش ستاره مىرسيد . ترس و هيبتى كه از اغنام سائمه در دل ذئاب گرسنه نشيند در دل سلطان ازيشان بنشست ، و در برابر ايشان * به زير تل صفّ كشيده لشكر را بنفس خود بقلب و
--> ( 1 ) - در اصل : موضعى . ( 2 ) - چنين است در اصل ما ، رجوع شود بجهانگشاى ج 2 ص 159 .